مسابقه والیبال مامانی(17بهمن90)
.gif)
آویسا گلی! مامان دیروز مسابقه والیبال به مناسبت دهه فجر داشت و دیروز به همراه دوستانش(سمانه جون(مامان صدف)،راحله جون(خاله رویا)، فریده جون(خاله فریده)، پگاه جون(پگاه خاله)، ثوری جون، شهلاجون،نیلوفر جون(خاله نیلو ،سرپرست محترم) ) کولاک کرد.
اسم تیم ما شوکا بود و ما اول شدیم. امیدوارم توهم بزرگ شی و اگر دوست داشتی راه افتخار مامانی رو ادامه بدی.البته جا داره از خاله نرگس به خاطر تشویق ها و پشتیبانیش و خاله فهیمه و سارا گلی دختر نازش به خاطر تشویق هاشون تشکر کنم
اما اندر حکایت بعد از مسابقه ...
خیلی خسته بودم و ساعت 15 بود بعد از عکس انداختن تو سالن لنگ لنگان خودم رو تا در مهد رسوندم کیفم تو اتاق جا مونده بود ولی قدرت نداشتم.به همکارم زنگ زدم و لطف کرد برام اورد.هوا سرد بود تو هم تو بغلم بیقراری می کردی. آژانس هم ماشین نداشت.خاله مریم هم طبق معمول تلفن همراهش رو جواب نمی داد نمی دونستم چه کار کنم قدرت رفتن با سرویس نبود.
در ناامیدی تمام بعد از تماس های مکرر این خاله مریم ما، تلفن همراهش رو جواب داد. با دوق فراوان به اتاق خاله مریم رفتیم. اونجا هم یه عالمه شلوغ بازی درآوردی دست به هم چیز می زدی خاله جون هم به شما شیرینی داد.برای من هم لطف کرد نسکافه آورد.خلاصه خاله مریم لطف کرد و ما رو رسوند.
مامانی خاله مریم این روزا خیلی زحمت ما رو می کشه و ما رو می رسونه انشاالله خدا بهش سلامتی بده و هر چی دلش می خواد برآورده کنه.وقتی به خونه رسیدیم انگار به آرامش رسیدیم. ولی بین خودمان بمونه تا 11شب که نخوابیدی بعد هم تا صبح 10 بار بیدار شدی. هنوز خستگی بازی دیروز تو تنمه. مامانی
ان شاالله زودتر خوابت تنظیم بشه و مامانی هم آرامش بگیره.
.gif)



مسابقه والیبال مامانی(17بهمن90)
